reza
۱۴ پست
۲۳ دنبال‌کننده
۵ پسند
1roman.ir

تصاویر اخیر

دانلود رمان سایه نفرت
داستان در مورد دختری هست که به خاطر برادرش که مرتکب قتل شده مجبور به ازدواج با پسر بد اخلاق میشه آریا پسر قصمون ، توی زندگیش ظاهرا چیزی کم نداره، ثروت، جذابیت، خیلیها بهش غبطه میخورن، اما در باطن خیلی کمبود داره…
!مریم دخترمون یه دختر ساده و مهربون اما شیطونه، با
خونواده ای مذهبی که عشق و محبت بینشون موج میزنه، خیلی ثروتمند نیست،
چهره ای معمولی داره اما توی خودش کمبودی احساس نمیکنه…
این دختر و پسر با هم بیگانه اند، با هم از زمین تا آسمون فرق دارن اما
هستی نداشتم، بیشتر از این ناراحت می شدم. اخمامو درهم کشیدم:
من ساکن تهرانم، فردا صبح خودمو میرسونم .
گوشیو بدون خداحافظی قطع کردم . لعنت بهتون . این چه دردسری بود؟
کاش زودتر هستی رو از سرم باز کرده بودم. همیشه و در همه حال مزاحمن.
زیبا پرسید: چی شده؟
با خونسردی گفتم: هستی مرده.
پری جیغی کشید و با شک گفت: چطوری؟
بی حوصله جواب دادم: به قتل رسیده.
زیبا هینی گفتو شروع کرد به گریه کردن. مگه مردن هستی گریه داشت؟
مگه کم شدن یه دختر ازین خونه، زمینه رو برای عرض اندام اونا باز نمیکرد. پ
س چرا گریه میکرد؟ میدونستم ته دلش خوشحاله، اما چرا دورویی؟ همه شبیه همن،
موجوداتی دورو، که هر لحظه رنگ عوض میکنن.
دانلود رمان جدایی بین من و تو دختری به نام اترا و پسری به نام اترین با هم نامزد میکنن و همون شب میخوان برن مسافرت اما چون هوا تاریک بود با ماشینی تصادف میکنن و هردوشون بیهوش میشن اترا وقتی چشماشو باز میکنه میبینه که تو بیمارستانه و مامانش بالای سرش نشسته و داره اشک میریزه و دعا میخونه اترا ازش میپرسه اترین کجاست؟
با خستگی در خونه رو باز کردم طبق همیشه هیچ کس خونه نبود عادی بود کیفمو پرت کردم
رو میز و خودم نشستم روی مبل(( آخ خدا چقدر خستم بود دیگه داشتم می مردم …
حالا انگار کوه کندم )) مغنعه مو از سرم بیرون آوردم و گذاشتم
روی دسته ی مبل دستامو فرو کردم تو موهام یه ذره اعصابم خورد اما نمی دونم
دانلود رمان اعتراف عاشقانه
این رمان را مطالعه نکردم اگر خلاصه دارید تو نظرات اعلام کنید گوشیشو پرت کرد روی داشبورد ماشین دستشو گذاشت کنار شیشه ماشین و سرشو تکیه داد به دستش نگاهشم دوخت به بیرون بهنام – بهنوش … اهنگو عوض کن . توی دلم غر زدمو گفتم …
یبارم اهنگ شاد گوش کن چیزی میشه؟ بهنام – باشه دوس داری بزار بمونه …
من- بالحن ارومی گفتم چه اهنگی دوس داری بگو عوضش کنم
بهنام – حوصله اهنگ ندارم
گوشیمو وصل کردمو اهنگی رو که دوس داشتم گذاشتم زیر لب زمزمه میکردم …
بهنام هراز گاهی نگاهی مینداخت تا اینکه بلخره راه باز شد.
رسیدیم جلوی در ویلای عموحسن بهنام دوتا بوق زد . اقا عبدالله نگهبان وباغبون
چندساله عموینا درو برامون باز کرد .
بهنام – نرو پایین بزار ماشینو داخل حیاط پارک کنم … باهم میریم پایین .
از ماشین پیاده شدیمو صدای خندهاشون تا ته حیاط میومد .وارد سالن
که شدیم هر کس یه گروه ۳-۴نفره تشکیل داده بودنو گپ میزدن
اول از همه متوجه چشم غره های مامان شدم … که منظورش دیر کردنمون بود .
عمو حسن – عمو جان کجایین شما چرا انقد دیر اومدین ؟
بهنام – شرمنده عمو جان تصادف شده بود تو ترافیک بودیم .
رمان اعتراف عاشقانه
عمو حسن – دشمنت شرمنده پسرم … بهنوش جان بیا بغل عمو ببینم چه خبرا عمو …خوبی ؟
من – ممنون عمو جون سلامت باشید .
از اشپز خونه زن عمو و ستایش ( دختر عمم) با بچه تو بغلش میومدن سمتمون
باهاشون احوال پرسی کردمو شبنم رو از بغل ستا یش ( دختر عمم) گرفتم
مشغول بازی با شبنم شدم خیلی شیرین زبونو دوس داشتنیه
صدای بابا رو شنیدم که گفت
بابا- بهنوش جان … بیا به کسری جان یه خوش امد بگو …
من- ببخشید شبنمو دیدم حواسم پرت شد .
نگاهمو سمت کسری چرخوندم حسابی تغیر کرده بود پسر پخته وجاافتاده ای شده بود
تیپ و هیکلشم حرف نداشت اما نمیدونم چرا از همون بچگی حس خوبی بهش نداشتم .
کسری- این حرفا چیه بهنوش جان …خوب هستین ماشالا بزرگ شدین چه خانمی شدین ..
از حرفه بهنوش جانش اصلا خوشم نیومد خیره سرش ۴ سال خارج بوده
جوری حرف میزنه انگار همین دیروز بوده که همو دیدیم .
بهنامو دیدم اومد سمته چپم وایساد و دستمو گرفت نگاهمو از صورت بهنام روی دستای قفل شدمون دوختم
دانلود رمان سیانور غرور
گندم دختریست از صبر و استقامت و سرشار از عشق و ایمان به خدا… دختری که سه سال، با ذهن آشوبی که هیچ چیزی رو به یاد نمیاره می‌جنگه؛ زندگیشو با کسی شریک میشه که حس خاصی بهش نداره و با دیدن عشقی که شریک زندگیش
دیشب کلی فکر کردم، چیزی به ذهنم نرسید، تا اینکه خوابم برد…
و توی خواب صحنه هایی از تصادفم رو دیدم
انگار اونی که دوستش داشتم هم باهام بود…
داشتیم با هم بحث میکردیم، انگار من ازش میخواستم
از زندگیم بره دلیلش رو هم نمیدونم، اما اون این رو نمیخواست؛
استاد سرخوش گفت:
-خیلی خوب پیش رفتین خانوم باهوش!
گفتم که به تدریج همه‌ چیز، خوب می‌شه، البته اگه خودتون بخواین؛
کمی خوشحال شدم و گفتم:
-همهٔ تلاشم رو میکنم
-فکر نمی‌کنین این خواب براتون عین واقعیت بوده و قبلا، اتفاق افتاده!؟
-تقریبا این صحنه رو به یاد آوردم!
ابرویی بالا انداخت، دستی به ته ریشش کشید و‌ ادامه داد:
دانلود رمان سیانور غرور
-خیلی خوبه، در ضمن حتما بحثتون خیلی مهم بوده که موجب حواس‌پرتی شما
و در نتیجه تصادف شده و اگه فقط، این صحنه رو واضح‌تر به‌یاد بیارین،
کمک بزرگی در بدست آوردن حافظتون میکنه؛
سعی کنین علت اختلافتون رو پیدا کنین، هر چقدر هم که طول بکشه، مهم نیست..
.شما هیچقت ناامید نشین، چون حالا که تا اینجا پیش رفتین، می‌تونین تا آخرش رو برین؛
لبخندی زدم و با ذهنی پر از خیالات مختلف گفتم:
-امیدوارم…سعیم رو میکنم؛
-نگران نباشین؛
خُب… بیشتر از این وقتتون رو نمی‌گیرم، می‌تونین برین؛
-ممنونم استاد
لبخند مهربونی زد؛
از جام پا شدم و بعد خدافظی از کلاس بیرون رفتم؛
بعضی از آدما هستند که، رنگ بوی عمیقی از خدا دارن، بی توقع کمک میکنن،
دلیشون صاف و زلاله، غمی رو از دوش آدمی بر می‌دارن و از لحاظ معنوی هم که شده ،
دست‌گیر آدمی می‌شن و همون فرشتهٔ زمینی خدا هستند
دخترا به ترتیب پشت در، منتظر ایستاده بودند و از کنجکاوی میمردن؛
به کافهٔ نزدیک‌ دانشگاه رفتیم و بعد از اینکه کلی اذیتشون کردم
دانلود رمان آخته
دخترک دستان خسته و بی‌رمق‌اش را به سوی ویولن کشاند. انگشتان نحیف‌اش با میلی وافر در پی نواختن بودند! ارشه را همچون تیغ تیز زندگی بر تن زخمی ویولن نواخت؛ آوایی تلخ از همدردی آن دو برخاست، آوایی از آرزو‌های محال دخترک، از زندگی برباد رفته‌اش، از عشق جانسوزاش…
حکایت لیلی هنوز باقیست!
*آخته: معانی و استفاده‌های بسیار دارد؛ امّا معنای مورد استفاده در اینجا «نواخته» می‌باشد.
مقصر بود، ولی نه به اندازه‌ی جامعه‌ای که حتی گرگان را نیز می‌بلعد؛
چه رسد بره‌ی کوچکی چون او!
خطایش زیر پا گذاشتن باید‌هایی بود که آرام آرام او را به هبوط سوق داد.
دانلود رمان فیروزه
رمانی عاشقانه هست ولی مطالعه نکردم این رمان را نمی دونم خلاصش چیه اگر کسی مطالعه کرده تو نظرات اعلام کنه تا بزاریمارسام که تا الان ساکت بود ، نگا کردم ببینم چی کار داره می کنه، که دیدم بله، آقا داره مثل دخترا خجالت می کشه، خدایا من از دست این دوتا چی کار کنم.بعد از چند لحظه که ارسام به حرف اومد،
در باز شد و ملیکا با سینی چایی و کیک اومد داخل
ملیکا: « بدون من حرف می زنین، به منم بگین زن داداشم چی گفته»
– بیا بشین ملیکا جون، به تو هم می گم ، خب ارسام داشتی می گفتی
ارسام: « خب…من…یعنی ما امشب… واسه خواستگاری می ریم خونه پریا»
این جمله رو با هزار جور جون کندن گفت.من و ملیکا کل می کشیدیم
و مسخره بازی در می اوردیم، بالاخره منم تصمیم رفتن گرفتم، زنگ زدم به فرید،
با بوق اول جواب داد:« سلام آبجی من الان کار دارم نمی تونم بیام دنبالت به شاهین گفتم
بیا دنبالت الان هم دم در خونه عمه هستش»
– وا، فرید یکم نفس بکش، خب چرا به شاهین گفتی، من خودم با تاکسی می اومدم دیگه
فرید:« نه خب شاهین بی کار بود گفتم بباد دنبالت خداحافظ »
– خداحافظ
رمان فیروزه
وسایلم رو جمع کردم، اومدم خدافظی کنم و برم.
– عمه جون، ملیکا، ارسام خدا حافظ
بعد از خدافظی کردن از اون جا خوارج شدم، داشتم باچشم دنبال شاهین می گشتم
که دیدم گوشه کوچه هستش، رفتم داخل و یه سلام زیر لبی گفتم و اونم همون جور جوابم رو داد.
دانلود رمان عشق و سنگ جلد دوم
داستان از اونجایی شروع میشه که یسنا به همراه دوست صمیمیش آیلین توی دانشگاه شهر دیگه قبول میشن..ولی با مخالفت شدید خانواده ها برای رفتنشون مواجه میشن ولی بلاخره اونا رو راضی میکنن ولی به یک شرط…اینکه برن توی خونه ی پسر عمه ی آیلین زندگی کنن…یسنا و آیلین هم قبول میکنن ولی زندگی توی اونجا سرنوشت همشونو تغییر میده و …..
لازانیا رو گذاشتم توی فر و از آشپزخونه اومدم بیرونو رفتم سمت اتاق خواب. وارد اتاق که شدم
چشمم خورد به تخت خواب دونفره ی صدفیمون. لبخند ناخواسته ای زدم…
چه شبایی که روی این تخت با هم به صبح نرسوندیم. سری تکون دادمو حولمو برداشتمو رفتم
حموم. یه دوش ده دقیقه سریع گرفتمو از حموم اومدم بیرونو نشستم پشت میز توالتم.
اول یه ذره آرایش کردم بعد از اون از جام بلند شدمو یه تاپ شلوارک قرمز تنم کردمو
موهامو همونطور خیس ریختم دورم.. آخه ارسان اینطوری دوست داشت.
لبخندی به خودم توی آیینه زدمو از اتاق اومدم بیرون. دستگاه پخش و روشن کردم
و روی آهنگ مورد علاقم تنظیم کردمو رفتم توی آشپزخونه تا سالاد درست کنم.
مواد سالاد از قبل آماده بود پس فقط من خوردشون کردم….
چند لحظه بعد با آهنگ مورد علاقمون شروع کردم به خوندن
تو هستی تنها عشقم تو دنیامی
نباشی میمونم بی تو تنها
رمان عشق و سنگ جلد دوم
اگه که یک روز از من دلگیری
دوست دارم تو رو قد دنیا
واسه دیدنت قلبم میلرزه
وجود تو به دنیا می ارزه
برای لحظه های شیرینم
لب تو داره بهترین مزه
به اینجای آهنگ که رسید دستای یکی از پشت دور کمرم حلقه شد.سرشو گذاشت روی شونم
ارسان-چرا خانومم امروز نیومد درو برام باز کنه.
-ببخشید صدای آهنگ بلند بود نشنیدم.
ابرویی بالا انداختو با بدجنسی گفت
ارسان-ا که نشنیدی… باشه پس خودتو برای یه تنبیه حسابی آماده کن.
برگشتم سمتشو تا خواستم چیزی بگم روی دست بلندم کرد. جیغ آرومی زدمو در حالی که گردنشو میگرفتم گفتم
-وااااااااای.. بزارم زمین الان هردو مون میافتیم.
ارسان- یعنی تو بعد از سه سال هنوزم فکر میکنی خیلی برام سنگینی؟
خندیدمو گفتم رمان عشق و سنگ جلد دوم
-باشه.. الان بزارم زمین کار دارم.
ارسان لبخندی زدو در حالی که به سمت اتاق میبردم گفت
ارسان-فعلا من بیشتر با شما
دانلود رمان عشق و سنگ
در مورد دوتا دوست هست که تو یه رشته تو دانشگاه تهران قبول شدن و خانواده هاشون به شرط اینکه برن خونه یکی از فامیل ها اجازه میدن برن دانشگاه که که فامیلشون یه پسر جونه و اتفاقات طنز و زد خو خورد رخ میده یه روسری مشکی قرمزم از توی کشوم برداشتمو سرم کردم.
یه رژ کمرنگ با یه کرم به صورتم زدمو از اتاق رفتم بیرون.
ارسان در حالی که روی مبل کنار آشپزخونه نشسته بودو سرشو به پشتیش تکیه داده بود
داشت با خودش یه چیزو زمزمه میکرد.. به به به سلامتی خل بودن باید به صفتای خوبش اضافه کنم….
-من حاضرم.
با صدای من سریع سرشو از روی پشتی مبل بلند کرد
طوری که من به جای اون گردنم درد گرفت. اول یه چند لحظه از پایین به بالا و بالا به پایین براندازم کرد
بعد از جاش بلند شدو گفت
ارسان- بریم..
و خودش جلوتو از من به سمت در رفت. کفشامو پوشیدمو باهم از خونه اومدیدم بیرون.
درمانگاه یه ذره از خونه دور بود و ترافیکم توی اون موقع صبح خیلی شدید بود.
همین طور داشتم برای خودم زیر لب شعری میخوندمو اطرافو نگاه میکردم که ارسان گفت
ارسان- بیا..دیروز اینو جا گذاشتی.
رمان عشق و سنگ
به طرفش برگشتم که دیدم فلشم توی دستشه. سریع از دستش گرفتمو
زیر لب یه تشکر خیلی خشک خالی کردم که فکر نکنم شنیده باشه.
تقریبا نیمه های راه بود که گوشیم زنگ خورد. سریع از توی کیفم درآوردمو صفحشو نگاه کردم.
بهزاد بود. صفحه ی گوشیمو لمس کردمو گوشی رو به گوشم نزدیک کردم.
-سلام .
بهزاد- سلام.. چطوری؟
-خوبم .. تو چطوری؟
بهزاد- منم خوبم… کجایی؟ دانشگاهی؟
-نه .. دارم میرم آتل پامو باز کنم.
بهزاد- ا.. پس مواظب باش دوباره کار دست خودت ندی.
-باشه حتما..جونم کاری داشتی عزیزم؟
بهزاد- اوه اوه…خوبه نمردیمو یه بار دیدم این یسنا خانوم پاچه نمیگیره.
-بهزاد جان ببند لطفا..کارتو بگو.
بهزاد- هیچی زنگ زدم بگم من فردا ساعت ۱۰ میام اونجا.
جیغی از خوشحالی کشیدمو گفتم
-وای راست میگی؟ خیلی خوشحالم کردی.
بهزاد- نه بابا تو انگار یه چیزیت میشه ها.. تو از دیدن کسی که همیشه بلای جونت بوده خوشحال میشی؟
-معلومه دیوونه.. بس که دلم برات تنگ شده حاضرم همه کارایی رو که باهام میکنی و تحمل کنم.
بهزاد- مطمئنی از حرفت پشیمون نم
دانلود رمان نقطه سر خط
زندگیم را یک هدیه می دانم و هیچ قصدی برای تلف کردنش ندارم هیچگاه نمی دانی آنچه بعدا بر سرت خواهد آمدچیست… ولی کم کم یاد خواهی گرفت که با زندگی همانطور که پیش می آید روبرو شوی. یاد می گیری هر روز، به همان اندازه برایت مهم باشد. و هر وقت ته خط رسیدی، نقطه ای می گذاری و سر خط…
و در زمینه هایی نظری پژوهش در علوم پزشکی، انسانی، قضایی و…
و نیز ارائه ی راه حل های مناسب از طریق همین پژوهش ها
در جهت بهبود وضع سلامت مردم فعالیت دارد. شایان ذکر است
اپیدمیولوژی پایه ی رشته ی سلامت عمومی است.
روی هم رفته روز خوبی بود البته اگه از تماس دکتر مهرانفر فاکتور می گرفتم.
نگاهی به ساعتم انداختم … نیم ساعتی از موعد مقرر خوابگاه دیرتر رسیده بودم
و توی دلم دعا دعا می کردم
رمان نقطه سر خط
نگهبان امشب آقای کامیاب باشه. پیرمرد مهربونی که با دوتا گردن کج کردن راضی می شد
اسممون توی لیست تاخیریا وارد نشه. با لبخند از فاصله ۲۰۰ متری برای امیر دست تکون دادم
و همزمان با وروودم به ساختمون نوساز خوابگاه تک تک
لحظه هایی که امروزو با هم داشتیم توی ذهنم مرور شد.
-اسمتونو وارد لیست نکردین
آقای حیدری، ملقب به شاهین… گیرترین نگهبون خوابگاه. شانسم، درسته تو حلقم!!
درحالیکه داشتم در دل زمزمه می کردم الحق بچه ها خوب اسمی برات گذاشتن،
با لبخند نگامو از کله ی کچلش گرفتم و اسممو تو دفتر تاخیریا وارد کردم.
-اون آقایی که شما رو تا اینجا رسوند کی بود؟
ابروهامو با تعجب بالا دادم و تو ذهنم دو دو تا چارتا می کردم که حالا چی باید بهش بگم
و در دل نالیدم: امیر چقدر بهت گفتم سر کوچه پیاده ام کن.
-استادم بود
نگاهمو با خباثت ازش گرفتم و گفتم: دکتر مهرانفر رو میشناسین؟
و در دل ادامه دادم البته دور از جونِ امیر
– معاون آموزشی دانشگاهو می گم
– خب؟
دانلود رمان نقطه سر خط
بازنشر کرده است.
دانلود رمان مرد باش
دانلود رمان مرد باش در مورد دختری هست که هیچ کسی را تو دنیا نداره و با پسری به اسم مهران اشنا میشه که ادعای عشق و دوست داشتن آریمس را داره شاید داشته باشه ولی مرد بودن و مرد ماندن خیلی سخته زندگی من و تو زندگی نبود پشت چهرت،رازی بود که من ندیدم…
تو مرا،کور کردی….
مرد نبودی…
زمان مرا تغییر داد…
عشق تو مرا سوزاند….
مرا در آغوشت بفشار…
تا شاید کمی،آرام شوم…
نگاهی اجمالی به اتاقم،کردم.
اتاقی در حین،بی رنگی و ساده؛
آغوشی که، موقع خواب به روم باز می شود زمین بود…
دو سال پیش،وقتی من تازه پدر و مادرمو توی یه تصادف دلخراش از دست دادم.
از اون به بعد،پیش پدربزرگم زندگی می کردم.
پدربزرگی که همه ی، مهر و محبتش رو برا من، پهن کرد.
و وقتی من ۲۰سالم شود؛اون از دنیای لعنتی دل کند و رفت…
کسی نبود،که در افاق بی پناهی کمکم کنه
به زور دیپلم کامپیوترم رو،گرفتم و توی یه شرکت کوچی?،بعنوان مترجم کار می کنم.
حقوقم زیاد،خوب نیست ولی باهاش می تونم،زندگیمو بگذرونم.
اهی کشیدم
و آماده ،رفتن به شرکت شدم
رمان مرد باش
کل راه رو ، تا ایستگاه اتوبوس رو پیاده رفتم.
بالاخره ، رسیدم به ایستگاه اتوبوس،اوتوبوس اول رو جا، مونده بودم،منتظر اوتوبوس بعدی شدم.
اوووووف این چرا نمیاد،مردم از بس منتظر موندم…
داشتم با افکارم ور میرفتم که صدای بوق ماشینی،بلند شود.
سرمو بالا گرفتم،که یه پسر بود حدود؛?? ?? سن میخورد،موهاشو به حالت فشن داده بود؛
به چشاش هم عینک،زده بود نتونستم بببینمشون..
پسر:«خانم خوشگله سوار نمی شی؟
اخمی کردم و رومو اونور کردم؛
انگار دست بردار نبود
پسر:«شماره بدم!؟»