عسل
۱ پست
۳۰ دنبال‌کننده
۸ پسند

تصاویر اخیر

موردی برای نمایش وجود ندارد.
بازنشر کرده است.

کوچیک که بودم بینیم و میکشید و ترکی بهم میگفت فیندیق بُرون! بزرگتر شدم و بینیم بزرگ شد گریه میکردم میگفت بابا بزرگ انقده دماغمو کشید بزرگ شده! باز منو مینشوند رو پاشو بهم نخود چی و اینا میداد و میگفت گیردکان برون شدی عب نداره! بغلم میکرد و باهام بازی میکرد تا یادم بره!
با همه بچگیم فک میکرد چیز خوبیه و ازم تعریف کرده!
بزرگ میشدم اونم هی خمیده تر میشد ولی بود ...
امروز اونم رفتدیگه ندارمش تا برام تعریف کنه از بچگیتم حسود بودی میگفتی بابایی چرا کشمشامو دوتا دوتا میخوری تموم میشه
چه بده رفتن عزیزایی که کلی خاطره ریزو درشت داری باهاشون..

  • Elnaz

    چقدر بده خای خالیش تو خونه! هر گوشه از خونه یه خاطره داره ازش...
    چقدر گفت بهم بگو حاج آقا منم تخس همیشه میگفتم بابابزرگ! بزرگ میدونستمش زیاد ..حاج آقا و حاج بابا برام غریبه میشد...
    از دیشب تک به تک این خاطره ها داره برام مرور میشه..

دیدگاه غیرفعال شده است.

سَلآم × عسل × هَستم، جَمع صَمیمی ⟪

مشاهده ۵ دیدگاه دیگر ...