✔ علـ بابا ـــی

منحَصر به " تُو " ترین آدمِ رویِ زمین منم . باور نمی کنی ؟ از شعر ... بیشتر

✔ علـ بابا ـــی
۴,۵۰۵ پست
۲۸۷ دنبال‌کننده
۲۶۳,۹۰۹ امتیاز
۴۵ پسند
مرد، متاهل
فوق ليسانس
دین اسلام
ايران، تهران
شعر وادبیات فارسی

تصاویر اخیر

و ۱ کاربر دیگر بازنشر کرده‌اند.

گفت:
کتاب هایت را بسوزان
دفترت را، هم ...
از هرچه شعر است و شاعر
حالم بد است
و ... رفت.
.
بعد از سالها
شاید شاعر شود و برگردد،
با دفتری رنگی
از شعر های تر ...
.
خدا را چه دیدید ؟
/
" . . . "

/


... !/

تنها یک چیز را
از تو بیشتر دوست دارم،
اینکه "تو را دوست دارم".
.
می خواهی بمان
می خواهی برو !
.
رفتن تو
دل انگیز تر از
آمدن دیگری ست.
/

( محمد ابراهیم جعفری )
/


... !/

ما را به جز این زبان
زبانی دگر است
جز دوزخ و فردوس
مکانی دگر است
...
آزاده‌دلان
زنده به جانِ دگرند
آن گوهر پاکشان
ز کانی دگر است
/

( مولانای جان )
/


... !/
خداحافظی1.jpg

خدا گفت:
زمین سرد است؟
چه کسی می تواند
زمین را گرم کند؟
.
زن گفت:
من می توانم،
خدا شعله به او داد .
.
زن شعله را در قلبش گذاشت،
قلبش آتش گرفت .
خداوند لبخند زد،
زن پر از نور شد،
زن زیبا شد .
.
خدا گفت:
زن ، شعله را خرج کن
.
زن عاشق شد،
زن مادر شد،
زن مهر شد ،
زن ماه شد ...
~~~~~
در تمام این سالها
خدا سوختن زن را تماشا کرد .
خدا گفت:
اگر زن نبود،
زمین من
همیشه سرد بود ...
/

بانو
( عرفان نظرآهاری )
/


... !/


*مادرم شاعر بود*
او تنها شاعری بود که
دوستت دارم هايش را ميپخت
~~~~~
مادرم دوستت دارم هايش را هر صبح
در قابلمه بار می‌گذاشت
دوستت دارم‌های مادرم
دم می‌کشيد ، جا می‌افتاد
.
مادرم دمِ ظهر
دوستت دارم هايش را
در بشقاب ها می‌کشيد
نمي دانی
چه لذتی دارد ؟!
آدم
دوستت دارم هایِ مادرش را
نوش جان کند ،
با ليوان هایِ پر از آب ميوۀ جانش
.
مادرم اهل زبان بازی نبود
دوستت دارم های مادرم
«به هزارو يک شکل» در می آمد
،
عصر های زمستان
سوپ داغ می شد
،
ميشد شلغم پخته که بخار از آن بلند ميشد
تابستان ها
فالوده با شربت بادرنجبويه
،
پاييز می شد مربایِ کدو حلوايی ،
می شد چایِ عسل و دارچين و زنجبيل
،
به بهار که می رسيد
مادرم
دوستت دارم هايش را
مي پيچيد درون برگهایِ انگور
دلمه می کرد
،
گاهی
می ريخت درون ديگی پر از دوغ
با سبزی هایِ معطر
با فلفل هایِ سبز تند
با نخود و بلغور گندم
می شد آش دوغ
~~~~~
مادرم شاعر بود
تنها شاعری که
دوستت دارم هايش را می پخت
~~~~~
تنها شاعری که
غذاهايش شد مجاز
شد استعاره
،
می شد کنايه که يعنی
دوستت دارم
~~~~~
کدام شاعر را ديده ايد ؟!
زيباترين مجاز را در عالم شاعری
بار بگذارد !
خوشمزه ترين استعاره ها را دم کند
صريح ترين کنايه ها را بپزد
دوستت دارم هايش، آدم را سير کند
،
اصلا شما
حسی از اين زيباتر ديده ايد ؟!
.
دوستت دارم های مادرم
خوردنی بود !
لذيذ ترين دوستت دارم هایِ دنيا را
از مادرم شنيده ام
بي آن که
يک بار به زبان بياورد
~~~~~
مادرم
تنها شاعری بود
که اهل
زبان بازی نبود
/


... !/

امروز با حافظ
~~~~~
زبان خامه ندارد سر بيان فراق
وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
.
دريغ مدت عمرم که بر اميد وصال
به سر رسيد و نيامد به سر زمان فراق
.
سری که بر سرِ گردون به فخر مي‌سودم
به راستان که نهادم بر آستان فراق
.
چگونه باز کنم بال در هوایِ وصال
که ريخت مرغ دلم پر در آشيان فراق

.
کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی
فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
.
بسی نماند که کشتیِ عمر غرقه شود
ز موج شوق تو در بحرِ بي‌کران فراق
.
اگر به دست من افتد فراق را بکُشَم
که روز هجر سيه باد و خان و مان فراق
.
رفيق خيل خياليم و همنشين شکيب
قرين آتش هجران و هم قران فراق

.
چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شده‌ست
تنم وکيل قضا و دلم ضمان فراق
.
ز سوز شوق دلم شد کباب دور از يار
مدام خون جگر مي‌خورم ز خوان فراق
.
فلک چو ديد سرم را اسير چنبر عشق
ببست گردن صبرم به ريسمان فراق
~~~~~
به پایِ شوق گر اين ره به سر شدی حافظ
به دست هجر ندادی کسی عنان فراق
/


... !/

همدلی کو؟ تا شوم همراه او،
سر نهم هر جا که خاطرخواه او!
.
شاید از این تیرگی ها بگذریم
ره بسوی روشنایی ها بریم
~~~~~
می روم شاید کسی پیدا شود،
بی تو کی این قطره دل ،دریا شود؟
/

( فریدون مشیری )
/


... !/

زمــانــه قــرعـه ی نــو مـی‌زند به نام شما
خوشا شما که جهان می‌رود به کام شما
.
در این هوا چه نفس‌ها پر آتش است وخوش است
کــه بـــوی عــود دل مــاســت در مـــشـــام شـمــا
.
تـــنــور سـیـنه سـوزان مـا بـه یـاد آریـد
که ز آتش دل ما پخته گشت خام شما
.
فــروغ گــوهـری از گنج خانه دل ماست
چـراغ صـبح کـه بر مـی‌دمد ز بـام شـما
.
ز صــدق آیــنــه کــردار صـــبــح خـیـزان بــود
که نــقــش طلعت خورشید یافت شام شما
.
زمــان بــه دست شــمــا می‌دهد زمام مراد
از آنــکــه هـســت به دست خرد زمام شما
~~~~~
هـمـای اوج سـعادت که می‌گریخت ز خاک
شــد از امــان زمـیـن دانــه چـیـن دام شما
/

ه.ا.سایه
( هوشنگ ابتهاج )
/


... !/

همراه خود نسیم صبا می برد مرا
یا رب چو بوی گل به کجا می برد مرا؟
.
سوی دیار صبح رَوَد کاروان شب
باد فنا به ملک بقا می برد مرا
.
با بال شوق ذره به خورشید می رسد
پرواز دل به سوی خدا می برد مرا
...
گفتم که بوی عشق که را می برد ز خویش؟
مستانه گفت دل که مرا می برد ، مرا

/

( رهی معیری )
/


... !/
یاد.jpg

امروز با حافظ
~~~~~
ساقی به نورِ باده برافروز جامِ ما
مطرب بگو که کارِ جهان شد به کامِ ما
.
ما در پیاله عکسِ رخِ یار دیده‌ایم
ای بی‌خبر ز لذّتِ شربِ مدامِ ما

.
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده ی عالم دوامِ ما

.
چندان بوَد کرشمه و نازِ سهی قدان
کآید به جلوه سروِ صنوبرخرامِ ما
.
ای باد اگر به گلشنِ احباب بگذری
زنهار عرضه ده برِ جانان پیامِ ما
.
گو نامِ ما ز یاد به عمدا چه می‌بری
خود آید آن که یاد نیاری ز نامِ ما
.
مستی به چشمِ شاهدِ دلبندِ ما خوش است
زآن رو سپرده‌اند به مستی زمامِ ما
.
ترسم که صرفه‌ای نبرَد روزِ بازخواست
نانِ حلالِ شیخ ز آبِ حرامِ ما
~~~~~
حافظ ز دیده دانۀ اشکی همی‌فشان
باشد که مرغِ وصل کند قصدِ دامِ ما


... !/

بی تو تهران چیست ؟
آیا از بلندی دیده ای؟
...
آسمانی تیره ،
برجی کج ،
دماوندی کثیف !
/


... !/
کج.jpg