❤️ فریـــ ناز ❤️

قلبـــــــــــــــــهای مهربــــــــــــــــــون بیشتر

❤️ فریـــ ناز ❤️
کاربر VIP
۶۷,۷۴۵ پست
۱,۰۰۴ دنبال‌کننده
۳,۸۰۶,۰۲۰ امتیاز
۵۱۵ پسند
زن، متاهل
۱۳۶۳/۰۳/۱۴
ليسانس
ورزش - مطالعه - نت

تصاویر اخیر

و ۳ کاربر دیگر بازنشر کرده‌اند.
کسی می آید کسی که در با ماسٺ در با ماسٺ در ، با ماسٺ
|#بانو_فِرفِری|
مشاهده ۱۸ دیدگاه دیگر ...
  • سعید

    یوسف گمگشته باز اید ز کنعان غم مخور

  • mahyar_a

    مـآ هَـر چِـه رآ کِـه بـآیَـد اَز دَسـت مـی‌دآدیـم ، اَز دَسـت دآدِه‌ایـم مـآ بـی‌چِـرآغ بِـه رآه اُفـتـآدیـم...
    -فروغ فرخزاد

بازنشر کرده است.
سعدی
من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم
کسی دگر نتوانم که بر تو بگزینم
بپرس حال من آخر چو بگذری روزی
که چون همی‌ گذرد روزگار مسکینم
بازنشر کرده است.
آن که نقشی دیگرش جایی مصور می‌شود
نقش او در چشم ما هر روز خوشتر می‌شود
بازنشر کرده است.
.
1006518_96fb42a305.jpg
بازنشر کرده است.
.
1579896057263830_large.jpg
بازنشر کرده است.
تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم
مثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم
بازنشر کرده است.
ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای
وی درد و ای درمان من از من چرا رنجیده‌ای
ای سرو خوش بالای من ای دلبر رعنای من
لعل لبت حلوای من از من چرا رنجیده‌ای
بنگر ز هجرت چون شدم سرگشته چون گردون شدم
وز ناوکت پرخون شدم از من چرا رنجیده‌ای؟
گر من بمیرم در غمت خونم بتا در گردنت
فردا بگیرم دامنت از من چرا رنجیده‌ای
من سعدی درگاه تو عاشق به روی ماه تو
هستیم نیکوخواه تو از من چرا رنجیده‌ای
بازنشر کرده است.
به آیینت قسم حتی قلم هم گیج و لرزان شد
تمام شعر من از شوق تو گیسو پریشان شد
نقابی بسته ای بر چهره ات دیوانه ی شاعر
و چشمان خدا پشت نقابت خوب پنهان شد
1576787408922711_large.jpg
بازنشر کرده است.
.
1579892780490914_large.jpg
بازنشر کرده است.
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را
بازنشر کرده است.
سعدی
از در درآمدی و من از خود به درشدم
گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر می‌دهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بی‌خبر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عیوق برشدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم