ایرج
۲۹۶ پست
۱۳۹ دنبال‌کننده
۳۶,۲۳۵ امتیاز
۴۲ پسند
مرد، مجرد
فوق ليسانس
کارشناس
دین اسلام
ايران، تهران، تهران
زندگی با خانواده
سربازی رفته ام
سیگار نميکشم
قد ۱۸۲، وزن ۷۵

تصاویر اخیر

موردی برای نمایش وجود ندارد.
بازنشر کرده است.
ساده نگذر !
نگاهت را کوک کنـ
شایــد ...
کسے راز دلتـ را پیدا کــرد٬
و با خیسے چشمانتــ همـ آغوشے کـــرد.
بازنشر کرده است.
شامگاهان تا معبد نگاهت راهی نمانده بود... افسوس زمین باز هم چرخید.
بازنشر کرده است.
پیراهنت را رو به باد بگذار، این چشمها آفتاب نگاهت را کم دارد...
بازنشر کرده است.
تصویر مرا قاب کن
تا میان چهار چوب بمانم... تا همیشه
و بیاموزم که مرز برای گذر نیست
برای نرفتن است
بازنشر کرده است.
از دست های من
تا موهای تو چقدر فاصله است
این درد را
همین جا به دریا خواهم گفت:
به شالی کاران پیر
به صیادان جوان
به تونل های بین راه
به گردنه ها خواهم گفت:
که ماهی کوچکی در چشم هایت شناور است
و خواهم گفت:
که ما همدیگر را سیر ندیدیم.
بازنشر کرده است.
به یک پلک تو می بخشم تمام روز و شب ها را
که تسکین می دهد چشمت غم جانسوز تب ها را
بخوان ! با لهجه ات حسی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک نفس پر کن به هم نگذار لب ها را
به دست آور دل من را چه کارت با دل مردم !
تو واجب را بجا آور رها کن مستحب ها را
دلیل دل خوشی هایم ! چه بغرنج است دنیایم !
چرا باید چنین باشد ؟... نمی فهمم سبب ها را
بیا این بار شعرم را به آداب تو می گویم
که دارم یاد می گیرم زبان با ادب ها را
غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب ها را
بازنشر کرده است.
گر ز بی مهری مرا از شهر بیرون می کنی
دل که در کوی تو می ماند به او چون می کنی ؟
بازنشر کرده است.
روسری وا می كنی، خورشید عینك می زند!
دسته‌گل غش می كند؛ پروانه پشتك می زند!
كفش در می آوری، قالی علامت می دهد
جامه از تن می كنی، آیینه چشمك می زند!
باز هم با بوسه‌ای راه تو را می بندم و
حرف آخر را همین لب‌های كوچك می زند!»
این چشم های توست
که برای نوشتنشان
عشق را انتخاب می کنند
چشم هائی که
به باران مشرف اند
دست هایم
دعاهای کوچکی می شود
رو به محراب چشم هایت
اسم تو
بندر کوچکی ست
که سفرهای عاشقانه ام
از آنجا آغاز
و به آنجا ختم می شود