❤ Tavarish❤ Knight ღF STღRY ❤

بهتر است روی پای خود بمیری تا روی زانو‌هایت زندگی کنی بیشتر

❤ Tavarish❤ Knight ღF STღRY ❤
۲,۱۹۵ پست
۲۳۶ دنبال‌کننده
۵۰,۰۱۴ امتیاز
۱۱۹ پسند
مرد، مجرد
۱۳۰۰/۰۲/۰۱
فوق ليسانس
ازاد
دین اسلام
ايران، تهران
زندگی با خانواده
سربازی رفته ام
سیگار نميکشم
لامبورگینی
قد ۱۷۰، وزن ۷۰

تصاویر اخیر

موردی برای نمایش وجود ندارد.
بازنشر کرده است.
خدایا!
ما درد مشترک داریم
من هم مثل خودت، تنهای تنهام
خدایا!
این همه لایک تو کیسه من ریختی
شرمنده ام که آن ها را خرج همه کرده ام
الا تو
خدایا!
ممنونم که اسمت دواست و ذکرت شفا
استامینوفن کیلویی چند؟!
خدایا!
همشه حق با توست
نه با مشتری
مشاهده ۱ دیدگاه دیگر ...
◾️آدمهای زیادی هستند که منتظر خوشبختی هستند، اما غافل از اینکه قانون طبیعت بر عکس است.
این خوشبختی‌ است که منتظر ماست، زیرا ما خالق آن هستیم…
بازنشر کرده است.
تاواریش نوشت........
نمی دانم چه کسی بود که گفت اگر دوستش داری به او بگو... و ما را در این برزخِ لعنتی انداخت...
نمی دانم چه کسی بود.. و برای کدام هدفی این حرفِ مسخره را زد..؟!
مافریب خوردیم... اعتراف کردیم .. و بی رحمانه.. پس زده شدیم ...
احساسمان را گفتیم... طرفمان را هوایِ خودشیفتگی برداشت... و رفت!
و حالا ما مانده ایم و غروری هزار تکه ، در کفِ خیابانی که هیچ جایِ هیچ نقشه ای در هیچ جهانی ... نیست...!
لعنت به صداقت... لعنت به سادگی...!
لطفا در این موارد ، دروغ گو ترین آدمِ دنیا باشید..
گناهش پایِ من!
تاواریش نوشت.......
ﺩﻟــــــــــــــــــﺖ ﮐﻪ ﺷﮑﺴﺖ،
ﺳـــــــــــــــﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮ ﺑـــــــــــــﺎﻻ !..
ﺗﻼﻓﯽ ﻧﮑﻦ ، ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻧﺰﻥ ، ﺷﺮﻣﮕﯿﻦ ﻧﺒﺎﺵ. ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﺎﺷﺪ ؛ ﺩﻝ ﺷﮑﺴﺘﻪ، ﮔﻮﺷﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺗﯿﺰ ﺍﺳﺖ ..
ﻣﺒﺎﺩﺍ ﮐﻪ ﺩﻝ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺁﺩﻣﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺩﻟﺪﺍﺭﺕ ﺑﻮﺩ ﺯﺧﻤﯽ ﮐﻨﯽ ، ﻣﺒﺎﺩﺍ ﮐﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﺷﺎﺩﯾﺶ، ﺁﺭﺯﻭﯾﺖ ﺑﻮﺩ…
ﺻﺒﻮﺭ ﺑﺎﺵ ﻭ ﺳﺎﮐﺖ.
ﺑﻐﻀﺖ ﺭﺍ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮐﻦ،ﺭﻧﺠﺖ ﺭﺍ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺗﺮ !..
تاواریش نوشت........
‎مذهبی بودن ما دردسری شد که نگو
‎"من ملک بودم و فردوس برین ..."
‎ اما او...
‎نه خدا را بشناخت نه ملک بود و نه فردوس در این عرش عظیم..
‎از قضا این بدخیم بوسه ای داد به من...
‎عرش در ماتم این بوسه ناز آنچنان ریخت بهم
‎که خدا هم ترسید ...
‎و پس از ترس عظیم به‌ملایک فرمود
‎در‌ پس روز عزل که نه انسان و زمین ٬ نه بهار و نه برین ٬نه نشانی ز حیات ٬ نه هیاهوی ‌نشاط ٬ نه نشان ز اشرف مخلوقاتم ٬ نه ز عبادت ز سر ترس به افلاکاتم هیچ نبود
‎عشق را در دل او بنهادم
‎و نمی‌دانستم عرش اعلای خودم از پس کار خودم که همان عشقی بود که درو
بنهادم زیر و رو خواهد شد
بازنشر کرده است.
تاواریش نوشت.......
نباید با زنی که کتاب میخواند
و بیش از اندازه می فهمد حرف بزنید...
با زنی که تمام وجودش از احساس پر شده...
زنی که شعر میخواند و شعر می فهمد...
زنی که هنوز مثل دختر بچه ای تر و تازه و پر است از شیطنت ...
زنی که از منطق ، چیز زیادی نمیفهمد... یا بهتراست بگوییم نمیخواهد منطق را چاشنیِ لحظه های شاد و لطیفش کند...
این زنها را نه باید دیدشان ، نه باید شناختشان، و نه اصلا با آنها وارد رابطه و گفتگوشد... اینهاخیلی خطرناکند..!
چنان بی خبر تمام ذهنت را درگیر می کنند که محال است بعد از آن هیچ زنِ دیگری را اصلا زن بدانی ... چه برسد به اینکه عاشق شوی....
اینها خودِ خودِ عشقند...
وبدونِ آنها زمین نمی چرخد...
شاید زمین هم عاشق یکی از همین ها شده که بدون توقف می رقصد ... و آب دهانش از هوسِ آغوشِ یکی از همین ها خشک شده....!
از ما گفتن بود....
سرتان را پایین بیندازید...
سعی کنید نبینید و نشنوید... مبادا از این زن های نادِر ،سر راهتان سبز شوند... اینها را به هیچ وجه نبینید...! اگر دیدید فاتحه ی آرامشتان خوانده است... محال است بشود فراموششان کرد....
محال است... باور کنید..!
تاواریش نوشت........
و کل ماجرا به همین سادگی ست که می گویم
حکایتی در ما هست
که برای گفتنش به اینجا امده ایم
ان وقت
باران را بر ما نازل می کنند
تا غروب های ما غم انگیزتر شود
و باد را بر گندم زاران
و کوه را سنگ به سنگ
و بر لبان رودخانه ها
هجاهایی از جهان هایی که پیش از این در آن زیسته ایم
و از همه بدتر
ماه را
در آسمانی که اینهمه وسعت دارد
تنها گذاشته اند که ما را به گریه بیندازند
با اینهمه
اینها همه
پس زمینه ی آن حکایتی ست که باید به یاد بیاوریم
اما
نمی آوریم
تاووریش نوشت......
بیچاره جمعــــه...!
عُرضـه ی ابرازِ دلتنــــگی هــایـمان را نداشتیـــم..
کــلِّ هفتــه پشـت غرورِ لعنتیمـــان پنهـــان شدیـــم..
و ادای آدم هـــای شـــاد را در آوردیـم...
به جمعــه ی بخـت برگشتـــه که رسیــد
کــم آوردیـم...
خستـه شدیــم...
زورمان به سکوت این ته تغاری رسید ،
بســاطِ دلخــوری هایمــان را پهــن کردیـم و...
انگشت اتهاممــان را به سمـت چشمــان معصومـش نشـانه رفتیـم...
وگـرنه هـر آدم احمقـی هم خـوب می داند
"جمعــه" تقصیــری نـدارد!
دلــم برایِ مظلومیَتِ کودکانـــه اش می ســـوزد...
او فقــط... زمـان منـاسـبی را بـرای آمـدن بلــد نبــود...
جمعــه جــان؛
می شــود بـروی و پنــج شنبــه بیــایی؟
پنــج شنبــه هـا حـال همــه مان خــوب اســت...
تاواریش نوشت .....
آخر هفته ها
لعنتی ترین روزهاست
برای آنهایی که
خاطره ی خوبی از عشق ندارند
که دستشان در دست یار نیست
و دل بسته اند به آلبوم ها
به قاب عکس ها ...
ای کاش
یا اصلا جمعه ای نبود
یا هیچ کس
در حسرت یک جای خالی نمی سوخت !
تاواریش نوشت.....
غروب ها
گوشه ای
خودم را بغل می کنم
و فکر میکنم
به ساکنان شهرهای ساحلی
دلشان که می گیرد
می روند
و غصه هایشان را
در دریا غرق می کنند
فکر میکنم
به عصر جمعه های بارانی پاییز
و من که اگر زنده از دریا برگردم
شاهکار کرده ام