نازنین

محکم ایستاده ام!ضربه را بزن!این دختر ترک برمیدارد!ولی نمیشکند... بیشتر

نازنین
۴۳۲ پست
۲۷۴ دنبال‌کننده
۴۹,۸۹۳ امتیاز
۱۲۲ پسند
زن
ليسانس
دین اسلام
ايران، تهران، تهران
زندگی با خانواده
سربازی معاف
سیگار نميکشم
گرایش سیاسی ندارم

تصاویر اخیر

موردی برای نمایش وجود ندارد.
بازنشر کرده است.
درد معمولی نبودی
مثل یک سردرد شدیدِ شبانه
که آرام شوی با یک فنجان قهوه
یا چند پُک سیگار عمیق!
درد معمولی نبودی
مثل خارِ رفته در چشم
که بشود درش آورد
که بشود دورش انداخت!
درد معمولی نبودی
مثل مرض قلب
که قرص زیر زبانی داشته باشی،
که تهش ایستادن باشد، نطپیدن!
درد معمولی نبودی
مثل سرطانِ خون
که درمان و دارو داشته باشی
که آخرش مرگ باشد!
درد بودی
اما نه معمولی
عشق بودی
از نوعِ یک طرفه اش!
مشاهده ۱ دیدگاه دیگر ...
بازنشر کرده است.
برای هر کدام از ما
روزی، در سنی و به شکلی خاص اتفاق می افتد،
زندگی دعوتمان می کند به یک چالش
و از آن به بعد دیگر نمی توانیم آن آدم سابق باشیم...
آرامش خیال میرود، جایش را فشار و ترس و تقلا میگیرد...
انگار دستی با بی رحمی درون دنیایی ناشناخته پرتت می کند...
چالش هر کس بر طبق نقطه ضعف هایش شکل میگیرد
و مرحله به مرحله سخت تر میشود...
نبردی ست با درون و بیرونت...
یک روزهایی زخمی و خسته میشوی، شکوه می کنی
یک روزهایی اشتباه می کنی و شکست میخوری، بر میگردی سر خط
یک روزهایی هم غنیمت های بزرگ و کوچک بدست میاوری و جشن میگیری....
مدت ها بعد
در غروبی ساکت
بر بلندای تپه ای می ایستی و پایین را تماشا می کنی؛
نقطه ای که نبردت از آنجا شروع شد،
مسیری که طی کردی و به این نقطه رسیدی...
با خودت میگویی: چه شیب تندی...!
از ظرفیت وجودی ات متحیر میشوی
و می فهمی
درست از همان روز که به چالش دعوت شدی، بزرگ شدی
بازنشر کرده است.
عزیز نشسته کنارم هی مِن مِن میکنه
میفهمم میخواد حرف بزنه باهام .
یه قلوپ چای میخوره و شروع میکنه :
مادر نمیخوای جواب خواستگارهات رو بدی ؟
زشته ها
الآن بیست و چند سالته داری پا به سن میذاری . واسه مادر شدن تا یه زمانی وقت داری
نمیخوای به زندگیت سر و سامون بدی ؟
عزیز داره نگاهم میکنه که جوابشو بدم
تو دلم میگم :
سر و سامون دادن چیه از نظرت مادر جون ؟
اینکه اسم یکی بیاد تو شناسنامم
علاوه بر خودم اونو هم تحمل کنم که چی شه ؟
که بشه مردِ زندگیم ؟ خرجی بده بهم ؟
روزایی که حوصله هیچ ننه قمری رو ندارم مجبور باشم با روی خوش تحملش کنم که چی بشه ؟
که آقا خستگیش رو پیش من در کنه ؟
اخرشم یه شکم ازش بچه بزام
و هی بگردم دنبال کلاس های ایروبیک هیکلم بیاد رو فرم شوهرم ازم زده نشه
هی چهار چشمی حواسم بهش باشه خدایی نکرده زیر سرش بلند نشه
که عین احمق ها دلم خوش باشه به شش ماهی یه بار مسافرت رفتن با خانواده ی شوهر
و اوج عشق بازیمون و حرفای قشنگِ شوهرم به من خلاصه شه تو نیم ساعت شبِ جمعه رو تخت اونم بخاطر هورمون هاش
بعدم مشغول بچه بزرگ کردن بشم زندگیم رو سیاه کنم تا پیری و اخرم تو یه قبرِ ۱ متری بخوابم رو سنگم بنویسن مادری مهربان و همسری فداکار بود .
سر و سامون دادن اگر اینه من میخواد زندگیم گندزده باشه !
نگاه میکنم تو قصقچشمای عزیز ، یه لبخند ژکو ند میزنم میگم حرفتون درسته انشاءالله در موردش زود تصمیم میگیرم !!!
بازنشر کرده است.
من مثه كتونى ميمونم كه با اينكه باهام راحت ترن ولى وقت خوشيا و مهمونيا ميرن سراغ پاشنه بلندا
بازنشر کرده است.
سالها بعد
من هنوز همين هستم که هستم
اما ديگر سرنوشتم را قبول کرده ام
ديگر پذيرفته ام که نميشود تورا داشت
قطعا تنها هستم و باز هم هر روز به تو فکر ميکنم
و با ياداورى چشمانت حتى سالها بعد چشمانم خيس ميشود
سالها بعد تو زندگى خودت را دارى
خوشحال و خوشبخت
فرزندانى دارى که من در تمام روياهاى دخترانه ام مادرشان بودم
سالها بعد تو روحت هم خبر ندارد بعد از تو
دخترکى در گوشه اى تنها ميان اشک هايش مرد
سالها بعد من قطعا ادرس خانه و محل کارت را ميدانم
قطعا هر روز از دور نگاهت ميکنم
خوشبختى ات را ميبينم
و بدبختى خودم را ورق ميزنم
سالها بعد
من انقدر پيرم که دستانم ميلرزد
و انقدر باهم بودنمان را مرور کرده ام که زمان را گم ميکنم
چه تنهايى غم انگيزى!!
سالها بعد هنوز هم عاشقت هستم
انقدر عاشق که گاهى از خاطرم ميرود که تو هيچوقت مرا دوست نداشتى
من هر شب خود را سرزنش خواهم کرد براى عاشق بودن کسى ک سهم ديگريست
سالها بعد
تو حتى اسم من را به خاطر ندارى
اما من تمام حرف هايت را از حفظ برايت ميگويم
و هرشب بعد از مرور خاطراتى که تو حتى به ياد نمى اورى
تورا ميسپارم به خدا
همان خدايى که نخواست تورا در هيچ کجا و هيچ زمان
تورا به من بسپارد.....
بازنشر کرده است.
گاهي دلت ميخواهد
خودت را جمع كني
بروي جايي و
خودت را پهن كني
غم هايت را
تنهايي هايت را
دوست داشتني نبودن هايت را
همه بودن هايي كه بايد باشند و نيستند را
زار زار براي خودت گريه كني
بازنشر کرده است.
هر شب
خيال ميكنم دارمَت...
كنارِ خودم...
برايت چاى ميريزم و
شروع ميكنم از روزمرگى هايم سخن گفتن
هر روز
چشم باز ميكنم
چاىِ يخ كرده ات را سر ميكشم
و با نداشتنت خيلى منطقى كنار مى آيم
اين زندگىِ منِ بعد از توست
بازنشر کرده است.
هی میگن به سیگار عادت میکنی،به مشروب عادت میکنی،به گل عادت میکنی،معتاد میشی،بدبخت میشی...
همیشه فکر میکنیم فقط این چیزان که بد هستن و باعث اعتیاد و وابستگی میشن.ولی واقعا همینطوره؟
نه،ما به چیزای دیگه هم عادت میکنیم و بهشون وابسته میشیم.متاسفانه ما به هر کوفت و زهرماری معتاد میشیم.به لباسی که میپوشیم،به حرف هایی که میزنیم،به مسیرهایی که میریم،به آهنگ هایی که گوش میدیم،به آدمی که بیشتر از همه بهش فکر میکنیم عادت میکنیم و اونجاست که فکر میکنیم عاشق شدیم. اونجاست که اگه اون آدم و دیگه دور و برمون نبینیم،از غصه دق میکنیم و فکر میکنیم دنیا برای همیشه به پایان رسیده.این حقیقت تلخیه که ما معتاد هر چی که بشیم،اگه دیگه اون و نداشته باشیم بدن درد میگیریم،تب میکنیم،هذیون میگیم،تحمل همه چیز سخت و سخت و سخت تر میشیم و تا اون چیزی که میخوایم رو بهمون ندن حالمون هی بدتر و بدتر میشه.حالا یه عده یهو میتونن فراموش کنن،فراموش میکنن و بلند میشن بدون اون چیزی که یه عمر میخواستن ادامه ی زندگی شون رو میدن...
اما من نگران اوناییم که هیچوقت نمیتونن به زندگی بدون اون چیزی که میخوان حتی فکر کنن.من نگرانم،من نگرانم اگه نتونن فراموش کنن چی؟اگه نتونم فراموش کنم چی؟!!
بازنشر کرده است.
هر چقدر هم كه در حال زندگى كنم
هر چقدر هم كه بيخيالِ آينده باشم
هر چقدر هم كه به ازدواج فكر نكنم
كافيست پشتِ ويترينِ مغازه اى كودكانه،
دامنِ دخترانه ى صورتى رنگى به چشمم بخورد
بيخيالِ حال ميشوم و نگرانِ آينده!
تا ساعتها در خيالم،
پا به پاى دخترم در خيابانها بازى ميكنم
دلم ميخواهد بيتابِ برگشتن به منزلى باشم كه
ميدانم دختركى براى ديدنم لحظه شمارى ميكند
هر چقدر هم بيخيالِ آينده باشم
اين دخترِ كوچولوى شيرين زبانِ خيالم،صدايم كه ميزند تمامِ محاسباتم بهم ميريزد!
مشاهده ۱ دیدگاه دیگر ...
بازنشر کرده است.
من میگم هیچکس یادش نمیمونه که
یه شبایی
یه روزایی چه حرفایی که زده
چه کلمه هایی که بهت گفته
یادش نیست که چه شبایی رو برات
پُر ستاره تر ،
و روشن تر کرده تا یه وقت سیاهیش سایه نندازه رو دلت و زندگیت ،
یادش نیست که یه روزایی با گفتن یه حرفایی ، خنده رو لبات که هیچ دلتم میخندید ،
شاید هیچکس ، خودشم ندونه که دلگرمیِ زندگیِ یه نفره ، شاید ندونه که نبض زندگی یه نفر با شمارش نفسای اون میزنه ، تو هم یادت نیست انگار
ولی بزار من یادت بیارم ، تو یه‌
معجزه بودی که خدا برام از آسمون آبی رنگِ بزرگش فرستاده بود ،
یه دلگرمی ِ‌عمیق بودی که دلم گرم بود بهت ،‌ که با دیدن عکس چشات خنده میومد رو لبام که با شنیدن صدات یه‌ پرنده بودم که حوالی تو پَر‌میزد ،
تو یه آدم معمولی نبودی تو تمام چیزی بودی که من میخواستم
تو آرزو بودی
اما......
و ۶ کاربر دیگر بازنشر کرده‌اند.
رَسـم لاتــی
به چاقـو زَدنــو عـَـرق خــوردن نیس
【“ رســـم لاتی بودن تو چـیزِه ے :“】



سـلـامـتے رفـیـق
چـہ
چـہ بــامــَرآمِــش
نامـَردش ڪــرد
بـامـرامـش یــادمـ داد
دَم هـمه رُفـَقـا و رفقای مــَجازی گرم
که بــودَنشون ارامــِشـمونه
جـُمله بود کــَمِرتـون رَگ بـه رَگ نــَشه مــَشتیا
از الآن به بـَعد نه از الآن به ...
مشاهده ۳۰ دیدگاه دیگر ...