night
۱۲۹ پست
۷۴ دنبال‌کننده
۳۴ پسند
زن، متاهل
۱۳۶۱/۱۱/۲۵
فوق ليسانس
فرهنگی
دین اسلام
ايران، تهران
زندگی با خانواده
سربازی نرفته ام
سیگار نميکشم
گرایش سیاسی ندارم

تصاویر اخیر

موردی برای نمایش وجود ندارد.
بازنشر کرده است.
از من رفتی
همچون مرغ مهاجر
از آبگیر پیر
در تو شوق رفتن بود
در من هم
بال هایش در تو بود
آرزویش در من .
مانی عابدی
مي توانستم فراموشت كنم،اما نشد
زندگي يعني همين،جبري به نام اختيار
پوريا شيراني
عكس:عشق و سيم هاي خاردار.پاريس 1944
در يك مهماني
يك خيابان
يا حتي يك مغازه
چرا برحسب اتفاق
ما جايي به هم برنمي خوريم؟

رضا يار احمدي
از در بالا رفتـم
پلـه ها را بـاز كردم
لباس خوابم را خواندم
دكمه هاي دعايم را بستم
ملافـــه هاي را خاموش كردم
چراغ خواب را روي سرم كشيدم
آخ...
از ديشب كه مرا بوسيده اي
همه چيز را قاطي كرده ام.

بروس لنسكي
بعضی آدم ها باران را احساس می کنند
بقیه فقط خیس می شوند
باب مارلي
ترسيده اي؟
از كه؟
از جهان؟
من جهانت
از گرسنگي؟
من گندمت
از بيابان؟
من بارانت
از زمان؟
من كودكيت
از سرنوشت؟
من هم از سرنوشت مي ترسم...

محمدماغوط
نجمه حسينيان
عكس: Liu Heung Shing ميدان تيانانمن 1989.چين
تصويرت را در آب ديدم
تو رفتي
من به دنبال رودخانه راه افتادم
شهاب مقربین
بازنشر کرده است.
زیر چتر...
نازی : بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه
می گم که خیلی قشنگه که بشر تونسته آتیشو کشف بکنه
و قشنگتر اینه که
یادگرفته گوجه را
تو تابه ها سرخ کنه و بعد بخوره
راسی راسی؟ یه روزی
اگه گوجه هیچ کجا پیدا نشه
اون وقت بشر چکار کنه ؟
من : هیچی نازی
دانشمندا تز می دن تا تابه ها را بخوریم
وقتی آهنا همه تموم بشه
اون وقت بشر
لباسارو می کنه و با هلهله
از روی آتیش می پره
نازی : دوربین لوبیتل مهریه مو
اگه با هم بخوریم
هلهله های من و تو
چطوری ثبت می شه؟
من : عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش می کنند
عکسمون تو آب برکه تا قیامت می مونه
نازی : رنگی یا سیاه سفید؟
من : من سیاه و تو سفید
نازی : آتیش چی ؟ تو آبا خاموش نمی شن آتیشا
من : نمی دونم والله
چتر رو بدش به من
نازی : اون کسی که چتر رو ساخت عاشق بود
من : نه عزیز دل من ‚ آدم بود
حسین پناهی
بازنشر کرده است.
لحظۀ خداحافظی.. به سینه ام فشردمت..‏ اشک چشمام جاری شد.. دستِ خدا سپردمت
می تـَـرساندم قطـار
وقتی که راه می‏افتد
و این همه آدم را؛
از آن همه
جدا می‏کند...
گروس عبدالملکیان
بازنشر کرده است.
عـشـق!
آدم را به جاهای ناشناخته می‌برد.
مثـلا به ایستــگاه‌های متـروک
به خلـوتِ زنگ‌زده‌ی، واگن‌ها
به شهری که فقط آن را در خواب دیده...
وقتی عاشق شدی،
ادامه این شعر را، تو خواهی نوشت...!
شعر از : رسول یونان*
توضیح عکس :
(سکانسی از فیلم Ivans Childhood محصول 1962 شوروی،ساخته کارگردان شهیر آندره تارکوفسکی،)