sahar
۷۴ پست
۶۶ دنبال‌کننده
۲۸ پسند

تصاویر اخیر

موردی برای نمایش وجود ندارد.
بازنشر کرده است.
تو زندگیت هیچ موقع حسرت زندگی کسایی که از درونشون خبرنداری نخور ...
هر دلی دردی داره!
فقط ...
شاید نحوه بیان اون درد فرق داره!
بعضی ها
درد دلهاشون رو توی چشمهاشون پنهان می کنن
و
بعضی ها هم توی لبخندهاشون...
بگذریم...
خنده را معنی به سرمستی مکن
آنکه میخندد غمش بی انتهاست
بازنشر کرده است.
خسته نباشی سرنوشت
بازنشر کرده است.
حکایت ما آدم ها …
حکایت کفشاییه که …
اگه جفت نباشند …
هر کدومشون …
هر چقدر شیک باشند …
هر چقدر هم نو باشند
تا همیشه …
لنگه به لنگه اند …
کاش …
خدا وقتی آدم ها رو می آفرید …
جفت هر کس رو باهاش می آفرید …
تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها …
به اجبار، خودشون رو جفت نشون نمی دادند
بازنشر کرده است.
پسرا چه موجودیین
  • Sara

    خخخخخخخ

بازنشر کرده است.
تو زیباترین آرزوی منی
چشمانم به نگاهت حسودی می کنند
و نگاه مشتاق و تشنه تو
به دستان گریزان من
ناگسستنی است..
چقدر خستگی ناپذیرست...
آشوب نگاه تو..
اگر "تو" را امتحان میگرفتند،
بی شک من
رتبه اول میشدم
بازنشر کرده است.
آن شب …
که مـــاه عاشـــقــانه هـــایمـان را …
تماشا می کرد …
آن شب که شب پره ها …
عاشــقـــانه تر …
نــــور را می جســـتند …!
و اتاقم …
سرشار از عطر بوسه و ترانه بود… !
دانستم…
تـــــو پـــژواک تمــــام عـــاشــقـانه های تاریخی…!
بازنشر کرده است.
دل است دیگر گاهی با عقل کنار نمی آید و معنی رفتن را در نمی یابد.
یک لحظه چشم دوخت به فنجان خالی ام
آرام وسرد گفت:که در طالع شما...
قلبم تپید، باز عرق روی صورتم نشست
گفتم بگو مسافر من میرسد ؟ و یا...
با چشمهای خیره به فنجان نگاه کرد!
گفتم چه شد؟ سکوت بود و تکرار لحظه ها
آخر شروع کرد به تفسیر فال من...
با سر اشاره کرد که نزدیکتر بیا
اینجا فقط دو خط موازی نشسته است
یعنی دو فرد دلشده ی تا ابد جدا
انگار بی امان به سرم ضربه میزدند
یعنی که هیچ وقت نمی آید او خدا؟؟؟
گفتم درست نیست، از اول نگاه کن
فریاد زد:بفهم رها کرده او تو را....!!!
بازنشر کرده است.
در خیال خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست
می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی
چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی...!گرچه میدانی که نیست
شعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست
چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی
دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو
پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست
رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست
بازنشر کرده است.
جاده قلب مرا رهگذری نیست که نیست
جز غبار غم و اندوه در آن همسفری نیست که نیست
آن چنان خیمه زده بر دل من سایه درد
که در او از مه و شادی اثری
نیست که نیست
شاید این قسمت من بود که بی کس باشم
که به جز سایه مرا با خبری نیست که نیست
این دل خسته زمانی پر پروازی داشت
حال از جور زمان بال و پری
نیست که نیست
بس که تنهایم و یار دگری نیست مرا
بعد مرگ دل من چشم تری نیست که نیست
شب تاریک شده حاکم چشم و دل من
با من شب زده حتی سحری
نیست که نیست
کامم از زهر زمانه همه تلخ است چنان
که به شیرینی مرگم شکری نیست که نیست
بازنشر کرده است.
واست آتیش روشن کردم که اخر زمستونه
چهار شنبه ی اخر سال قلب من آتیش بارونه
غمهاتو آتیش میزنم سرخی آتیش مال تو
چشم حسودا کور شه از عشق میون من و تو