❤ SaM ❤ EaglE ღF STღRY ❤
۱۹۵ پست
۶۳ دنبال‌کننده
۳۰,۱۴۱ امتیاز
۳۰ پسند
مرد، متاهل
۱۳۹۵/۰۵/۱۰
دکترا و بالاتر
ايران، بوشهر
زندگی با همسر و فرزند
سربازی فراري
سیگار نميکشم
خانواده. دریا . طبیعت . فوتبال
به اینستاگرام sam.sepeh سر بزنید
پژو پارس

تصاویر اخیر

موردی برای نمایش وجود ندارد.
بازنشر کرده است.
بگذار که از شعر تو من شور بگیرم
سرمستى از آن باده ى انگور بگیرم
پنهان مکن آن کندوى شیرین عسل را
تا شهد به صد شوق چو زنبور بگیرم
هر سلسله اشعار پریشانى خود را
از حاکم چشمان تو دستور بگیرم
با ساز دلت کوک کنم ساز دلم را
هى اوج ز شهناز به ماهور بگیرم
من عاشق اشعار دل انگیز تو هستم
هر شب ز چراغ غزلت نور بگیرم
با این غزلم آمده ام خسته و رنجور
تا داد دل از آن دل مغرور بگیرم
مهمان که شدى بر دل افسرده و تنها
در بزم حضور قدمت سور بگیرم
مفتون تو و مست غزلهاى تو هستم
بگذار که از شعر تو من شور بگیرم
مشاهده ۱ دیدگاه دیگر ...
بازنشر کرده است.
ﻣﻬﺮﺕ ﺑﻪ ﺷﺎﻡِ ﺧﺎﻃﺮﻡ، ﭼﻮﻥ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩﺍﺳﺖ
ﺧﺎﺭ ﻏﻤﺖ ﺩﺭ ﭼﺸﻢِ ﺩﻝ، ﭼﻮﻥ ﻧﻮﺷﺨﻮﺍﺏ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩﺍﺳﺖ
ﺩﺭ ﺁﺑﺸﺎﺭِ ﺯﻟﻒ ﺗﻮ، ﺁﺷﻮﺑﯽ ﺍﺯ ﺍﻓﺴﻮﻧﮕﺮﯼﺳﺖ
ﺁﻭﯾﺰﻩﯼ ﺩﻟﺪﺍﺩﮔﺎﻥ، ﺩﺭ ﭘﻴﭻﻭﺗﺎﺏ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩﺍﺳﺖ
ﮔﻔﺘﻢ ﺯ ﮔﻞ ﺯﻳﺒﺎﺗﺮﻱ، ﺷﺒﻨﻢ ﺗﺮﺍﻭﯾﺪ ﺍﺯ ﺭُﺥﺍﺕ
ﺩﯾﺪﻡ ﺯ ﺷﺮﻡ ﺁﺗﺸﻴﻦ، ﮔُﻞ ﺩﺭﮔﻼﺏ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩﺍﺳﺖ
ﺩﻝ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺩﺭﻳﺎ ﺯﺩﻡ ﺗﺎ ﭼﺸﻢِ ﻣﺴﺘﺖ ﺑﻨﮕﺮﻡ
ﺟﺎﻥﺑﺮﻛﻔﻲ ﺩﻳﺪﻡ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﺍﺏِ ﺷﺮﺍﺏ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩﺍﺳﺖ
ﺭﻭﺷﻦْﺳﭙﻬﺮِ ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺷﺐ، ﺷﻨﺎﻭﺭ ﺷﺪ ﻣﮕﺮ ـ
ﺑﺮ ﭼﻬﺮﻩﯼ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪﻱﺍﺕ ﺯﻟﻒِ ﺳﺤﺎﺏ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩﺍﺳﺖ؟
ﻏﻮﻏﺎﯼ ﺩﺭﺩﺍﻧﮕﯿﺰ ﻣﻦ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪﺍﻡ ﺁﻣﯿﺨﺘﻪ
ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺁﺗﺸﺨﯿﺰِ ﻣﻦ ﺩﺭ ﻣﻮﺝ ﺁﺏ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩﺍﺳﺖ
‏« ﺷﺒﺪﯾﺰ ‏» ﻫﻢ، ﭼﻮﻥ ﻗﺎﯾﻖِ ﺑﯽﺑﺎﺩﺑﺎﻥِ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ
ﺩﺭ ﻣﻮﺝِ ﺗﻮﻓﺎﻥْﺧﯿﺰِ ﺩﺭﯾﺎﯼِ ﺳﺮﺍﺏ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩﺍﺳﺖ
بازنشر کرده است.
بگذار که در حسرت دیدار بمیرم
در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم
دشوار بود مردن و روی تو ندیدن
بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم
بگذار که چون ناله ی مرغان شباهنگ
در وحشت و اندوه شب تار بمیرم
بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب
در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم
می میرم از این درد که جان دگرم نیست
تا از غم عشق تو دگربار بمیرم
تا بوده ام، ای دوست، وفادار تو بودم
بگذار بدانگونه وفادار بمیرم
بازنشر کرده است.
خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید
و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید
رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید
به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها
تپش تبزده نبض مرا می فهمید
آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید که خود را به دل من بخشید
ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
هیچکس مثل تو ومن به تفاهم نرسید
خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید
منکه حتی پی پژواک خودم می گردم
آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید
بازنشر کرده است.
درخم کوچه ای از فصل قدیم
خانه ایست کاهگلی
همه ی خانه پراز خاطره و
به دل گنجه ی آن
اثری هست زعشق
اثر از حس بلور
حس جاری شدن از بال نسیم
قاب عکسی زبهار
شیر مردی زدلیران نبرد
مردی از ساحل عشق
روزگاری این جا
هم صدای مادر
قصه می گفت زعشق
تا که مادر می گفت «چای هم آماده ست»
خنده می زد چو گل یاس سفید
وسر آغاز گپی مستانه
آری آن روز گذشت
و جوان رفت و دگر باز نگشت
و چه غمگین امروز
اثری نیست زآن شیر جوان
همه مرغان مهاجر با عشق
پرکشیدند به پاییزو بهار
آری آن روز گذشت
دیگر از خنده ی مادر اثری نیست و او
آرزویی دارد
استکانی پر چای
وگپی مستانه
بازنشر کرده است.
شنیدستم که وقت برگریزان
شد از باد خزان، برگی گریزان
میان شاخه‌ها خود را نهان داشت
رخ از تقدیر، پنهان چون توان داشت
بخود گفتا کازین شاخ تنومند
قضایم هیچگه نتواند افکند
سموم فتنه کرد آهنگ تاراج
ز تنها سر، ز سرها دور شد تاج
قبای سرخ گل دادند بر باد
ز مرغان چمن برخاست فریاد
ز بن برکند گردون بس درختان
سیه گشت اختر بس نیکبختان
به یغما رفت گیتی را جوانی
کرا بود این سعادت جاودانی
ز نرگس دل، ز نسرین سر شکستند
ز قمری پا، ز بلبل پر شکستند
برفت از روی رونق بوستان را
چه دولت بی گلستان باغبان را
ز جانسوز اخگری برخاست دودی
نه تاری ماند زان دیبا، نه پودی
بخود هر شاخه‌ای لرزید ناگاه
فتاد آن برگ مسکین بر سر راه
از آن افتادن بیگه، برآشفت
نهان با شاخک پژمان چنین گفت
که پروردی مرا روزی در آغوش
بروز سختیم کردی فراموش
نشاندی شاد چون طفلان بمهدم
زمانی شیردادی، گاه شهدم
بخاک افتادنم روزی چرا بود
نه آخر دایه‌ام باد صبا بود
هنوز از شکر نیکیهات شادم
چرا بی موجبی دادی به بادم
هنرهای تو نیرومندیم داد
ره و رسم خوشت، خورسندیم داد
گمان میکردم ای یار دلارای
که از سعی تو باشم پای بر جای
چرا پژمرده گشت این چهر شاداب
چه شد کز من گرفتی رونق و آب
بیاد رنج روز تنگدستی
خوشست از زیردستان سرپرستی
نمودی همسر خوبان با غم
ز طیب گل، بیاکندی دماغم
کنون بگسستیم پیوند یاری
ز خورشید و ز باران بهاری
دمی کاز باد فروردین شکفتم
بدامان تو روزی چند خفتم
نسیمی دلکشم آهسته بنشاند
مرا بر تن، حریر سبز پوشاند
من آنگه خرم و فیروز بودم
نخستین مژدهٔ نوروز بودم
نویدی داد هر مرغی ز کارم
گهرها کرد هر ابری نثارم
گرفتم داشتم فرخنده نامی
چه حاصل، زیستم صبحی و شامی
بگفتا بس نماند برگ بر شاخ
حوادث را بود سر پنجه گستاخ
چو شاهین قضا را تیز شد چنگ
نه از صلحت رسد سودی نه از چنگ
چو ماند شبرو ایام بیدار
نه مست اندر امان باشد، نه هشیار
جهان را هر دم آئینی و رائی است
چمن را هم سموم و هم صبائی است
ترا از شاخکی کوته فکندند
ولیک از بس درختان ریشه کندند
تو از تیر سپهر ار باختی رنگ
مرا نیز افکند دست جهان سنگ
نخواهد ماند کس دائم بیک حال
گل پارین نخواهد رست امسال
ندارد عهد گیتی استواری
چه خواهی کرد غیر از سازگاری
ستمکاری، نخست آئین گرگست
چه داند بره کوچک یا بزرگست
تو همچون نقطه، درمانی درین کار
بازنشر کرده است.
زبانم بند می آید
و
واژه ها
به نفس نفس زدن می افتند
اتاقم پر شده از نبودت
باید
شاعری عاشق باشی
تا لمس کنی برانگیختگی ام را
بازنشر کرده است.
بارانِ شمال هم
هوای مرا خیس نمیکند
وقتی نباشی
حس و حالم خشکید ست
بازنشر کرده است.
و عشق
آغازی بی بازگشت
میمراند
و
زنده میکند
بازنشر کرده است.
آینه هم
دچار روز مرگیست
تا به هم میرسیم
تصویری سرد به خوردم میدهد