زندگی
همیشه خوب نیست
همیشه آسون نیست
همیشه آروم نیست
همیشه دوست داشتنی نیست
ولی
همیشه هم بد نیست
:)

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 15
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 11
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 6

کاربران فعال امروز

مدیران گروه

نمایش همه

کاربران گروه

نمایش همه

ز مثل زندگی

گروه عمومی · · · 408 کاربر · 93388 پست · شناسه گروه: 544
fatemeh مدیر گروه *زمثل زندگی*
fatemeh مدیر گروه *زمثل زندگی*
به زندگی فكر كن
ولی برای
زندگی غصه نخور
دیدن حقیقت است
ولی درست دیدن
فضلیت
ادب خرجی ندارد
ولی همه چیز را میخرد
مهربان باش
دوست بدار و عاشق باش ..
CHKto.jpg
دیدگاه · 1395/10/25 - 16:31 در ز مثل زند.. · ش: 1309025472 ·
کیهان*ز مثل زندگی*
کیهان*ز مثل زندگی*
شخصیت «ددی جابری» در سریال «نقطه‌چین»، استعاره یکی از چهره‌های سیاسی مشهور ایران بود که به تازگی درگذشت.

آقای جابری یک سرمایه‌دار بود که از انجام هر نوع فعالیت تجاری پرسودی استقبال می‌کرد و قدرت زیادی داشت.

گاهی شخصیت مرموزی چون «جی‌جی» که نام‌ او نیز استعاره از یک‌ متهم اقتصادی جوان و مشهور بود، با نفوذ خود به جابری کمک می‌کرد تا مشکلات دشوار را حل کند.

«اردل» و «بامشاد» در این سریال از نزدیکان جابری بودند.
دو شخصیت منفی و خطاکار و گناهکار و مجرم ضد جامعه که علیه هر کسی از دوست صمیمی گرفته تا همسر و پدر همسر و رئیس و مامور دولت و همسایه و صاحبخانه، توطئه می‌چیدند و کلاهبرداری می‌کردند و دروغ می‌گفتند و پول می‌دزدیدند، اما یک‌بار هم از بابت انجام کارهای خلاف اجتماع و قانون پشیمان نشدند و همیشه از زندگی به این شیوه خوشحال و راضی بودند و در هر قسمت سریال به میلیون‌ها مخاطب می‌گفتند: «ما دو نفر دزد و کلاهبردار هستیم، اما چون مورد حمایت جابری هستیم، راست راست برای خودمان می‌گردیم.»

زمانی که خبر می‌رسید در شهر «جابرآباد» زمینی پر از سیب‌زمینی کشف شده و در نتیجه ددی جابری پولدارتر می‌شود، استعاره از کشف یک میدان نفتی جدید بود تا ثروت او را به طلای سیاه پیوند بزند.

مخاطبان تلویزیون گاهی متوجه نمی‌شوند که چه چیزی در مغزشان تزریق می‌شود. همین اتفاق در شبکه‌های ماهواره‌ای هم رخ می‌دهد.

ولی ما قرار نیست درباره آنچه می‌بینیم و می‌خوانیم و می‌شنویم، فکر کنیم.
دیدگاه · 23 ثانیه قبل در ز مثل زند.. · ش: 1309044509 ·
کیهان*ز مثل زندگی*
کیهان*ز مثل زندگی*
متاسفم برای تلویزیونی که هنوز نمی‌فهمد صحبت کردن با موبایل هنگام رانندگی بسیار خطرناک است و کاراکترهای یک سریال نباید فقط هنگام مشاهده پلیس، قانون را رعایت کنند.
photo_2017-01-22_01-08-51.jpg
دیدگاه · 1 دقیقه قبل در ز مثل زند.. · ش: 1309044505 ·
کیهان*ز مثل زندگی*
کیهان*ز مثل زندگی*
عملکرد برخی خودروسازان ایرانی احمقانه است، اما روش رانندگی مردم از آن احمقانه‌تر است.

فقط یک احمق تصور می‌کند که اگر خودرو به ایربگ مجهز است، می‌تواند با سرعت دلخواه خود رانندگی کند و همه مقررات را زیر پا بگذارد.

روش رانندگی ما مانند این است که چون خانه‌مان در نزدیکی بیمارستان واقع شده، هر روز عسل و خربزه را همزمان بخوریم و بگوییم: «اشکالی نداره! اگه چیزیم شد، سریع می‌پرم توی بیمارستان!»

روش تفکر و رانندگی خیلی از ما شرم‌آور است.

خیلی از ما وقتی پشت فرمان اتومبیل می‌نشینیم، به یک داعشی بی‌شرف تبدیل می‌شویم که هیچ کسی و هیچ چیزی برایش مهم نیست و فقط و فقط می‌خواهد عقده‌هایش را با زیر پا گذاشتن قانون تخلیه کند.

خیلی از ما به همین علت می‌میریم یا دیگران را به کشتن می‌دهیم، بعد از آن اطرافیان برایمان فاتحه می‌فرستند و به خودروساز فحش می‌دهند، چه سایپا باشد، چه تویوتا... مهم این است که ما نمی‌خواهیم بپذیریم مانند زامبی رانندگی می‌کنیم.

هر کسی که با سرعت بالا در کوچه و خیابان فرعی رانندگی می‌کند، زامبی است.

هر کسی که مسیر اتوبان را دنده‌عقب یا خلاف جهت طی می‌کند، زامبی است.

هر کسی که بین خودروها ویراژ می‌دهد، زامبی است.

هر کسی که خیابان و اتوبان و جاده را با پیست اشتباه می‌گیرد، زامبی است.
دیدگاه · 4 دقیقه قبل در ز مثل زند.. · ش: 1309044496 ·
کیهان*ز مثل زندگی*
کیهان*ز مثل زندگی*
اگر همین امروز نرخ دلار تا ۱۰۰۰ تومان سقوط کند، یک ‌عده تا مرز سکته پیش می‌روند و سراسیمه جلسه اضطراری محرمانه تشکیل می‌دهند و تمام سعی و همت ‌و ‌قدرت خود را به کار می‌گیرند تا دوباره دلار گران شود.

اگر آنها موفق نشو‌ند دلار را دوباره گران کنند، خیلی از فعالان تجاری سکته می‌کنند و دور هم جمع می‌شوند تا با همفکری راهی پیدا کنند که بتوانند کالاها را با احتساب همان قیمت دلار ۳ هزار تومانی بفروشند و هیچ چیزی ارزان نشود.

بازار توسط کسانی اداره می‌شود که سود خودشان برایشان اهمیت دارد، نه نفع بردن مردم!

اگر روزی‌ دروازه‌های تجارت جهانی به طور کامل به روی ایران باز شود، هستند کسانی که چند دقیقه بعد بلوک سیمانی جلو آن بگذارند و ‌مسیر را مسدود کنند.
دیدگاه · 5 دقیقه قبل در ز مثل زند.. · ش: 1309044493 ·
کیهان*ز مثل زندگی*
کیهان*ز مثل زندگی*
عکس کودکان بیمار را در اینستاگرام منتشر می‌کنند و زیرش می‌نویسند: اگه دعاش کردی یه ❤️ بذار!

یا یک عکس مسخره و بی‌معنی می‌گذارند، زیرش می‌نویسند: اگه نکته رو گرفتی، دوبار بزن روی صفحه!

هم ادمین‌های این پیج‌ها بیکار هستند و هم کسانی که آنها را دنبال می‌کنند.

کسی که شغل و کار و زندگی و عقل داشته باشد، نه این اراجیف را منتشر و نه لایک می‌کند.
دیدگاه · 6 دقیقه قبل در ز مثل زند.. · ش: 1309044490 ·
کیهان*ز مثل زندگی*
کیهان*ز مثل زندگی*
سازمان ناسا به دستور «دونالد ترامپ» داره از فضا روی فرستنده شبکه‌های سیما پارازیت می‌اندازه تا مردم ایران به ناچار بروند سراغ کانال‌های ماهواره و بنیان خانواده‌ها از هم بپاشه
photo_2017-01-22_01-02-32.jpg
دیدگاه · 7 دقیقه قبل در ز مثل زند.. · ش: 1309044482 ·
کیهان*ز مثل زندگی*
کیهان*ز مثل زندگی*
سی‌ام دی‌ماه سال چهل و پنج. نیمه شب. طبقه پانزدهم ساختمان پلاسکو.
پسري بيست، بيست و پنج ساله با نگاه ملتمسانه دست حبيب، نگهبان جوان را گرفته: «داداش فكر كن منو نديدي.»
حبيب: «دزدی؟»
پسر: «اگه دزد بودم، الان با عزت و احترام تو يه مهموني بودم. یا توی ویلام. یا داشتم تو تختم خرناس می‌کشیدم. نه که اینجا باشم تو این سگ‌لرزه.»
حبيب: «بیا با زبون خوش برو داداش. برای خودت و من شر درست نکن.»
پسر: «من فقط یه جور میرم بیرون.» و به پایین نگاه کرد. «جون عزيزانت، شتر دیدی ندیدی.»
حبیب، ترسان: «يا امام هشتم؛ می‌خوای چیکار کنی؟»
پسر: «می‌خوام آدم بشم. عزیز بشم. می‌خوام تمام اون کسایی که سال به سال نمی‌گن خرت به چند من، آخه توله سگ، زنده‌ای؟ مرده‌ای؟ می‌خوام همه اونا بیان برام الرحمن بخونن.»
حبیب با حرکتی غریزی، جستی زد و بازوی جوان را گرفت. پسر دستش را جدا کرد: «جان عزیزانت.»
حبیب: «تو رو اما رضا از خر شيطون پياده شو. فکر می‌کنی اگه خودتو بندازی پایین چی عوض میشه جز اینکه مادرتو دق میدی؟»
جوان: «مادرم دق کرده. وقتی شوهر بنگی‌ش رفت و گم و گور شد. وقتی پسر سربازش رفت و برنگشت. وقتی کهنه شدن کبودیای تن دخترش رو ندید. هه. چیزی عوض نمیشه. اگه میشد که من الان اینجا نبودم. فقط یکی کمتر. همین. تو رو همون امام غريب، خودتو بزن به نديدن.»
حبیب خیره در چشم جوان: «به امام غریب قسم‌ام دادی؟» سکوت جوان. حبیب: «اگه امام غریب رو قبول داری، خداش رو هم قبول داری.»
پسر خواست حرف حبیب را قطع کند؛ حبیب صدایش را برد بالا: «قبول داری یا نه؟»
پسر: «ولی خدا کجاست؟ وقتی مادرم یه خیک آب تو شوربا می‌ریخت. وقتی ما گریه می‌کردیم و مادر می‌گفت: "خدا رو شکر کنید. همسایه تو آب دیگش، سنگ می‌ریزه." خدا کجاست وقتی جون هزار تا مثل من اشرف مخلوقاتش، از یه کادیلاک ارزون‌تره؟ وقتی حق‌تو می‌خورن و صدات به جایی نمی‌رسه؟ وقتی بهت می‌گن عاشقتن، عهد و پیمان می‌بندن و...» بغض جوان می‌ترکد.
حبیب دست روی شانه جوان می‌گذارد: «داداشم، یعنی تو از شوهر بنگی و سرباز برنگشته و دختر کبود هم قراره بدتر کنی؟ اصلا خدا خودکشی‌ت رو می‌بخشه. اصلا بهت میگه باریکلا. ولی تو خودت، کشتن آخرین امید مادرتو می‌بخشی؟»
***
4 دیدگاه · 11 دقیقه قبل در ز مثل زند.. · ش: 1309044465 ·
کیهان*ز مثل زندگی*
کیهان*ز مثل زندگی*
همه عادت داریم گاهی خود را جای دیگری بگذاریم و احساس او را در آن لحظه، تلخ یا شیرین تصور کنیم، هرچند ناقص و بی‌رمق.

مثلا لحظه‌ای که مارادونا بلند شد و با دست توپ را وارد دروازه کرد و داور هم ندید تا آرژانتین قهرمان شود یا آن لحظه که حتی در فیلمی، زندانی موفق به فرار می‌شود.

اما از دیروز هرچه سعی کردم نتوانستم خودم را جای هیچ‌کدام از این افراد بگذارم؛ پسر، برادر و رفیق یکی از آن آتش‌نشان‌ها که گرفتار پلاسکو و 29 دی ماه شد.

چه غمبار است احساس پسری که ساعت‌ها باید به خودش امید بدهد بابا زنده است گرچه می‌داند به زودی او باید جای پدر را پر کند. پدری که خستگی برایش هیچ معنا نداشت. می‌ترسم از گذاشتن خود، جای آن پسر.

چه اندوهبار است برادری شدن و خیره به پانزده طبقه فروریخته روی جسم برادرت که همیشه با او خندیده بودی و با او گریه کرده بودی و با او بزرگ شده‌ای. حتی جرات نمی‌کنم به ماجرا نزدیک شوم، چه رسد بخواهم خودم را جای او بگذارم. جای کسی که به ناگاه برادری را از دست داده، بی‌خداحافظی، بی‌روبوسی.

اما انگار خودم را می‌توانم به سختی جای رفیق یکی از آتش‌نشان‌ها بگذارم، وقتی یادم می‌آید یک بار برای عکاسی به ایستگاهی نزدیک چهاررراه ولیعصر رفتم. چقدر خندیدیم با جمعی که ایستادند تا برای روز آتش‌نشان عکاسی کنم.

به تصاویر آواربرداری نگاه می‌کنم و خاطرات آن روز و آتش‌نشان‌ها در ذهنم رنگ می‌گیرد و از همه بیشتر یکی که اسمش آرمان بود. حتی یادم می‌آید شماره‌اش را هم داد. گوشی را می‌گردم. دارمش. آرمان آتش‌نشان ثبت کرده بودم. انگشتم سمت دکمه سبز رنگ گوشی می‌رود. هرچه تلاش می‌کنم جرات نمی‌کنم تماس بگیرم. می‌ترسم از صدای آن طرف و فکر می‌کنم جرات ندارم حتی خودم را جای یکی از رفقای آن جمع آتش‌نشان بگذارم. فکر می‌کنم اگر رفیق یا دوست یکی از آن جمع بودم، حتما باید حالم این نبود که هستم.
دیدگاه · 13 دقیقه قبل در ز مثل زند.. · ش: 1309044458 ·
کیهان*ز مثل زندگی*
کیهان*ز مثل زندگی*
در این زمانه‌ پر های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم حال ناخوش خود را
میان این همه سلفی بگیرِ حال پرست
.

ز شهردار و وزیر پزشک و کشتی گیر
همه مریض پسند و همه ملال پرست
.

هم از اهالی دلواپس و عشیره‌شان
هم از تبار مقامات اعتدال پرست
.

کنار درد من و تو گرفته سلفی شاد
دلاوران ریا پرور ریال پرست
.

میان شعله، کنار جسد، حوالی مرگ
نمی‌روند ز رو، ملت زوال پرست
.

مثال لاشخوران دور طعمه می‌چرخند
موبایل برکف و بی‌رحم و اختلال پرست
.

برای کسب مخاطب چه عکس و سلفی‌ها
گرفته ملتِ ادمینیِ کانال پرست
.

یکی گدایی کامنت اینستا کرده
یکی تکدی آراي کارناوال پرست
.

چه شد که این‌همه پوچ و سفیه و رند شدیم؟.
دروغ باز و دغل‌کار و ابتذال پرست؟.
.

میان این‌همه خرچنگ‌های سلفی گیر
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟
دیدگاه · 14 دقیقه قبل در ز مثل زند.. · ش: 1309044454 ·
بهروز
بهروز
جز آستان توام در جهان پناهی نیست
سر مرا به جز این در حواله گاهی نیست

عدو چو تیغ کشد من سپر بیندازم
که تیغ ما به جز از ناله‌ای و آهی نیست
بهروز
بهروز
عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شاید و اما دارد

با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت
سر سربسته چرا اینهمه رسوا دارد

در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد

بس که دلتنگم اگر گریه کنم می‌گویند
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد

تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد

عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با من تنها دارد
1 بازنشر:
سیاوش
سیاوش
دیگری از نظرم گر برود باکی نیست
تو که
معشــوقی و
محبوبی و
منظـور،
مرو...!
سیاوش
سیاوش
هر که در عشق سر از قله برآرد هنر است

همه تا دامنه‌ ی کوه تحمل دارند
بهروز
بهروز
مثل طوفانی که می افتد به جان یک درخت

دوری ات، آرامشم را ریشه کن خواهد نمود
بهروز
بهروز
ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه
مست ازخانه برون تاخته‌ای یعنی چه
زلف دردست صباگوش به فرمان رقیب
اینچنین با همه درساخته‌ای یعنی چه
شاه خوبانی و منظورگدایان شده‌ای
قدراین مرتبه نشناخته‌ای یعنی چه
صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15
?>